به وبلاگ من خوش آمدید
توجه توجه
در این وبلاگ من مطالب جالب و بدرد بخوری مینویسم.
برای سرگرمیش مطالب خنده دار هم اضافه میکنم و تست خود شناسی هم سعی میکنم هر هفته یکی جدید رو اضافه کنم.
یک نظر برای صرفه جویی در وقت : میتونید صفحه دلخواهتونو save کنید تا در موقع مناسب اون رو بخونید.
نوشته های دل خودمم هست امید وارم که جالب باشه و خوندنش آموزنده باشه.
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
در ادامه يك دعا هم از كتاب صحيفه سجاديه گذاشتم ديدم به متن بالا كه نوشتم هم ميخوره براي همين گذاشتم.
داستان هم در ادامه مطلب گذاشتم اگه با مرامين و تا حالا خوندين مطالب رو حتما بخونيد و نظرتون رو بگين.
پ.ن: اگه نتونستم به همه خبر بدم كه آپ كردم ببخشيد در اولين فرصت خبر ميدم... سپاس گذارم از اينكه به جهان خاموش من قدم گذاشتيد.
اي كه گره هر مشكلي به دست تو مي گشايد، و اي كه حدت هر سختي به لطف تو نرم مي شود. راه گريز سوي آسايش و رفع اندوه از تو بايد خواست. فراز و نشيب هاي درشت و ناهموار زندگي پيش قدرت تو هموار مي شود و به لطف تدير تو اسباب هر چيز فراهم مي گردد. قضا به نيروي تو جاري است و همه چيز مطابق اراده تو مي گذرد. همه اشيا مشيت تو را ناگفته اطاعت مي كنند و به نهي تو اظهار ناكرده باز مي ايستند.
آن تويي كه در حوادث غم انگيز تو را مي خوانند و در پيش آمد هاي ناگوار به تو پناه برند. بليه دفع نشود مگر آن كه تو دفع كني و بسته، گشوده نگردد مگر آنچه تو بگشايي. اي پروردگار، سختي پيش من آمد كه سنگيني آن را مرا خرد كرد و گرفتاري فرا رسيد كه بار آن مرا به ستوه آورد. تو آن را به قدرت خويش بر من فرود آورده اي و به فرمان خود سوي من روان ساخته. آن را كه تو آوردي ديگري نبرد و آن چه تو فرستي ديگري باز نگرداند، بسته تو را ديگري نگشايد و گشاده تو را ديگري نبندد، دشوار تو را كسي آسان نگرداند، رها كرده تو را ديگري دست نگيرد.
پس بر محمد و آل او درود فرست اي پروردگار و به فضل خود باب فرج را به روي من بگشاي و دست اندوه را به قدرت خود از من رفع كن، در شكايت من نيك بنگر. كام مرا به اجابت مسئول من شيرين گردان و از نزد خود رحمت و گشايشي، طبق دلخواه، نصيب من كن، راه بيرون شدن از اين شدايد را به زودي فراهم ساز. مرا به سبب پريشاني دل از رعايت و اجابت و متابعت سنت باز مدار. كه از آنچه پيش آمد دل تنگ دارم و زير بار حوادث از اندوه آكنده ام. تويي كه ميتواني بلا را از من دور كني و آنچه گرفتار آن شده ام از من باز گرداني، اين لطف را در باره من انجام ده، هر چند شايسته آن نيستم، اي كسي كه تخت پادشاهي عظيم خاص توست.
اين روز مباركــــــــــ ميلاد دو نور حضرت محمد (صلي الله عليه و اله) و حضرت امام صادق(عليه السلام)-مؤسس مذهب جعفري- را به شما و خانواده گراميتان تبريك ميگويم.
اميدوارم هر جاي اين كره خاكي هستيد موفق، سلامت و شاد باشيد .
به مناسبت ولادت پيامبر اسلام دعايي در سپاسگذاري خداوند و درود بر رسول او نوشتم اميدوارم كه لذت ببريد. از اين به بعد سعي ميكنم هفته اي يك دعا بنويسم حالا يا به زبان خودم يا نقل از كسه ديگر.
براي اولين بار هم يكي از شعر هام رو تو يك عكس گذاشتم.
اميدوارم خوشتون بياد.
نظر فراموش نشه.
به اميد آنكه نفسي بر آيد تا دوباره بنويسم، هر چند نباشد جاني در قلمم.
به خداوند رحمان مي سپارمتون.
فعلا.
بسم الله الرحمن الرحيم
سپاس خداوند را كه بر ما منت نهاد و پيغمبرش محمد (صلي الله عليه و اله) را بر ما فرستاد نه بر امم گذشته و مردم پيشين، به قدرت خود كه از هيچ كار اگر چه بزرگ بود فرو نمي ماند و هيچ چيز گر چه خرد باشد از دست او به در نمي رود. همه امت ها را به ما ختم فرمود و ما را شاهد انكار آنان قرار داد، به فضل خويش ما را به شماره از آنها افزون گردانيد.
خدايا بر محمد درود فرست كه امين وحي تو است و برگزيده آفريدگان و خالص از بندگان تو. پيشواي رحمت است و كاروانسالار خير و كليد بركت. در ازاي آن كه براي امر تو رنج كشيد و تن خود را مقابل آزارها فرا پيش داشت و با خويشان خود در راه دعوت تو آشكارا در آويخت. با قوم و تبار خود براي خشنودي تو نبرد كرد. براي زنده كردن دين تو از ارحام خود بريد و نزديكان را كه انكار تو كردند از خود دور ساخت و بيگانگان كه دين تو را پذيرفتند به خود نزديك گردانيد. با دوران دوستي كرد براي تو و با نزديكان دشمني نمود در راه تو. تن خويش را در رسانيدن پيام تو به رنج افكند و براي دعوت به دين تو خود را به تعب انداخت و به پند اهل دعوت تو مشغول داشت و سوي شهر غربت هجرت كرد، از وطن و اهل و خانه و زادگاه و هر چه دلبستگي داشت دوري گزيد، چون مي خواست دين تو را فيروز گرداند و براي سركوبي منكران تو ياوران به دست آورد. تا آن چه درباره دشمنان مي خواست به انجام رسيد و آن چه براي دوستان تو مي خواست تمام گشت. از ياري تو گشايش خواست و با ناتواني از تو نيرو طلبيد و سوي آنان تاخت. در ميان سراي ايشان جنگ پيوست و بر آرامشگاه آنان هجوم برد تا فرمان تو آشكار گشت و سخن تو بر كرسي نشست، با اين كه مشركان را نا خوش آمد.
خداوندا!! او را به ازاي اين رنج به بالا ترين درجات بهشت بالا بر. چنان كه ديگري با او در يك منزلت نباشد و در مرتبه مانند او نبود و هيچ فرشته مقرب و نبي مرسل با او برابر نباشد و آن چه نويد دادي از شفاعت نيكو درباره خاندان پاك و امت مؤمن او بيشتر از آن عطا فرما. اي كه به وعده خود وفا مي كني و گفتار خود را به انجام مي رساني و زشتي ها را به چندين برابر از حسنات مبدل مي كني كه تويي صاحب احسان عظيم.
قطار روياهاي من قرار است ساعت 9:00 به ايستگاه فرشتگان برسد. قرار است من در اين ايستگاه سوار شوم، ساعت 8:59 دقيقه است. از دور صداي بوق قطار را شنيدم قطار رسيد قطار بزرگي بود به بزرگي فيل، از دود كشش دود هاي سياه مانند اژدها ها بيرون مي داد.
مي ترسيدم اما چون عاقبت كساني كه سوار ميشدند لذت و خوشي و آرامش بود سوار شدم. تعداد كمي از مسافراني كه بايد مي آمدند حضور داشتند همه به اي اميد ودند كه آخر وارد بهشت مي شوند. قطار دوباره در شيپورش دميد و شروع به حركت كرد. در راه افرادي سوار قطار شدند، مرد و زنان جوان و پير و حتي بچه هاي كوچك.
همين طور كه پيش مي رفتيم، با پيرزني آشنا شدم و براي پر كردن وقتم با او گرم صحبت شدم. اسمش مارال بود از او پرسيدم دليل آمدنت به اين سفر آخرت چيست؟!
گفت براي آنكه بايد باشد و نيست!!
جمله اي كه بار ها شنيده بودم. و بعد او سكوت كرد.
بعد از چند دقيقه دوباره از او پرسيدم كه آنكه نيست، كيست؟
او شروع كرد به اينكه بگويد زندگي اش چگونه بوده و چه شده است.
گفت: خيلي وقت پيش در سال 1991 در سن 21 سالگي با مردي 4سال بزرگ تر از خودم آشنا شدم كه از آنجا به بعد زندگي من جان گرفت و به من جاني دوباره داد. انگار كه سال ها بوده كه من او را مي شناختم و منتظر او بودم. با هم ازدواج كرديم، يك ازدواج رويايي، ازدواجي كه دختران حال شايد در فيلم ها و خوابشان ميبينند. من با لباسي سپيد و بلند كه پشت سرم حداقل 10 فرشته كوچك دنباله لباسم را گرفته بودند در مراسم حاضر شدم. بعد از مراسم با كالسكه اي تمام طلا كه اسبي تك شاخ و سفيد آن را مي كشيد به سوي خانه حركت كرديم. خانه اي به بزرگي بهشت و زيبايي آن انقدر زيبا بود كه من را مبهوت خود كرده بود.
سال ها در آنجا زندگي كردم با خوبي و خوشي. عشق ما چون قصه ها بود هر كس در عاشق بودن از ديگري سبقت مي گرفت.
بعد از چند سال شوهرم مريضي سختي گرفت و بيمار شد. براي درمان او مجبور شديم شهر را ترك كنيم و به شهر ديگري برويم. اين شد كه زندگي رويايي ما پايان يافت و مجبور بوديم به هر شهري برويم و در هتل و مسافر خانه هاي آن اقامت كينم. در اخر طبيبي پيدا كرديم كه ماهر بود. شوهرم با او صحبت كرد. بعد مدتي كه شوهرم داروهاي دكتر را خورد خوب شد. اما اخلاقش عوض شده بود. از من ايراد مي گرفت، نمي خواست با من حرف بزند من هم هر كاري مي كردم و به هر كس گفتم تا كمكي دريافت كنم، پاسخي نيافتم. گذشت، او از من در خواست طلاق كرد من رد مي كردم اما ديگر نمي توانستم رفتار توهين آميزش را تحمل كنم. بعد مدتي قبول كردم. بعد از طلاق او رفت و من هم به خانه خواهرم رفتم. از دور اخبار حالش را مي شنيدم. بعد از 2 ماه خبر آمد كه او از دنيا رفته است. در مراسم تدفين او شركت كردم با اين حال كه نمي خواستم. در حالي كه اشك در چشمانم جمع شده بود دكتري كه او را معالجه كرده بود به پيش من آمد و نامه اي از طرف شوهرم به من داد و رفت.
اول نميخواستم بازش كنم اما باز كردم و خواندم. نوشته بود كه:
سلام عزيز دلم،
حالا كه اي نامه رو ميخوني من ديگه كنار تو نيستم. بد قولي كردم. ميدونم اما دست خودم نبود. نميدانم از كجا شروع كنم اما من به تو دروغ بزرگي گفتم تو نه غر غرو هستي نه نق ميزني و نه اينكه از تو بيزارم و يا...
ميدونم تعجب كردي، داستان از اين جا شروع شد، زماني كه من پيش دكتر رفتم او گفت شما بيماريي داريد كه درمان ناپذيره تا 2 يا 3 ماه ديگه از اين دنيا مي رويد. من اونجا از دكتر خواستم به كسي چيزي نگه بزاره كه من يكم فكر كنم. بعد چند روز دوباره پيش دكتر رفتم تا دارويي بگيرم كه منو براي مدتي سرپا نگه داره تا بتونم برسيم بجايي كه بتونم تمام دارايي خودمو به نامت بزنم. در آخر به او نامه اي دادم كه بعد از فوت من آن را به تو بدهد، اول قبول نكرد اما با اصرار من قبول كرد. تو خيلي سختي ديدي، زندگي رويايي ما با مريضي ما تموم شد اما ديگر نم گزارم كه سختي بكشي، لوازم و امكانات راحتي و آرامشت را فراهم كردم، همه زندگي ام متعلق به توست.
من خوب نمي شم، اما مي خوام خوب زندگي كني اينج.ري بنظرم راحت تر ميتوني زندگي كني. منو بخاطر اذيت هايي كه كردمت ببخش.
دوست دارت هنري
بعدخواندن نامه اش كلي گريه كردم كه او چرا مرا تنها گذاشته و چرا دير او را شناختم. تا7 روز پشت سره هم بالاي سره قبرش بدون غذا و آبي گريه كردم و با او حرف زدم تا اينكه جان به جان آفرين تسليم كردم. و حال در اين قطار بسوي او شتابان حركت ميكنم تا به او ملحق شوم.
سر بزنيد نظر بدين براي همه مطالب بگين چطوره خوبه يا نه!!!
دو تا تست روانشناسي گذاشتم، حتما بخونيد..
به مناسبت اربعین یک مطلب با عنوان "مقاله يزيد در سال 61هجري" گذاشتم حتما بخونیدش
و يكم هم از دست نوشته هاي خودم(حتما نظر بدين)
ديگه همين
شاد و پيروز باشين
در زیر هم دلنوشته های خودمهــــــــ
بخونید و نظر بدینــــــــ
باز بر فراز اقيانوس سياه تاريكي ذهنم پرواز ميكنم، سكوت خشم شب را مي شكند و همه جا مانند قبرستاني ساكت مي شود. ماهي هاي قرمز در دل اقيانوس حركت ميكنند.
به سوي آن ها با شتاب مي رومــــ يكي از آنها را به دندان مي گيرمـــــــــ و به راه خود ادامه مي دهمـــ.
در راه باد و طوفاني وحشتناكي به راه مي افتد و تمام وجودم را مي لرزاند. همه ماهي ها به آسمان ميروند و اقيانوس تيره و تار تر مي شود، ديگر سكوت جايش را به غرش هاي رعد و برق هاي آسماني مي دهد انگار قيامت شده.
من در آن بين ماهي قرمز كوچكم را با دندانم نگه داشتم كه مبادا از دست دهمش.
ناگهان غرشي از آسمان برخاست كه با آن غرش من از جا پريدم و بيدار شدم.چه بد خوابي بود به سياهي رنگ قلمم...
اینم یک سری جملات که بعضی هاش ماله خودمه .ی
انسان گناهکار پیش از اینکه در مقابل عوامل بیرونی تسلیم شود در خود می شکند و حقارت را پذیرا میشود.
در مواقعی که کسی در حق تو اشتباهی مرتکب شده تو نیز خودت را کمی مقصر بدان،و سعی کن تو اول غذرخواهی کنی.
کسی که در درون خود بزرگ است ، نیازی به تحقیر و کوچک شمردن دیگران ندارد.
گاه زخمی که به پا داشتم ، زیر و بمهای زمین را به من آموخته است.
برای خودت زندگی کن نه دیگران
تو خدایی و خدایی می کنی من خدا نیستم پس ناخدایی میکنم
روزگاری مردم زمین میپنداشتند که ماه همان خورشید است که در شب بی فروغ میشود ، اما من بر این باور بودم که خورشید عاشقیست دل سوخته که در روز ، عاشقان را دل گرم میکند و در شب ، سر پناهیست برای عاشقان دلسوخته ، برای همین است که ما شب را بیشتر دوست میداریم ، زیرا خرشید شب (ماه)،یاد آور معشوقمان است.
"در این روزگار مردم عشق را در کوچه و بازار جست و جو میکنند. نمی دانم،نمی دانند تو در قلب آنانی"
خدایا!! به من بیاموز که بر خویش باشم نه برده خویش.
"رهایی را بهر تو،بهانه ای ساخته ام برای پرواز"
اگر در زندگی مثل دوچرخه سواری باشی که فقط جلوی دوچرخه اش را می نگرد قطعا به زمین خواهی خورد ، سعی کن در زندگی به دور دست بنگری.
به لحظه ای که در آن هستی فکر کن ، چون ممکن بود این لحظه رخ ندهد.
روزگاری مردُم زمین می پنداشتند که ماه همان خورشید است که در شب بی فروغ می شود ،اما من بر این پندار بودم که خورشید عاشقی است ، دل سوخته که در روز عاشقان را دل گرم می کُند و شب سر پناهی است برای عاشقان دل سوخته.
برای همین است که شب را بیشتر دوست میداریم،زیرا یاد خاطری است از چهره معشوقمان.
:: موضوعات مرتبط:
دل نوشته هام ,
,
:: بازدید از این مطلب : 430
مزدی دز حال تمیز کردن اتوموبیل تازه خود بود، که متوجه شد پسر ۸ ساله اش روی اتومبیل خط می اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آجری که دردست او بود بشود،در بیمارستان کودک انگشتانش را از دست داد.
کودک پرسید: پدر! انگشتان من کی دوباره رشد میکند؟!
مرد نمیتوانست سخنی بگوید،بسمت ماشین بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین و چشمش به خراشیدگی که کودک کرده بود افتاد که نوشته بود:
دوستت دارم پدر!!
:: موضوعات مرتبط:
دل نوشته هام ,
,
:: بازدید از این مطلب : 360
این کودکان به چه جرمی وحشیانه شکنجه می شوند؟ من که خونم به جوش اومد وقتی دیدم
از دير باز در بسياري از شهرهاي شیعه ايران آئين قمه زني رواج دارد. اين عمل بخصوص در روزهاي محرم با شدت فراواني انجام مي گيرد. بسياري از اين مردمان اعتقادات عجيبي در اين رابطه دارند و همگي علت انجام اين كار را ثواب بردن از اين عمل مي دانند.
براستي چرا برخي اينگونه وحشيانه اين عمل را روي فرزندان خود انجام مي دهند؟ و تا كي ما بايد شاهد اين گونه رفتار ها باشيم؟
عكسهايي در رابطه با قمه زني روي كودکان بازم در ادامه مطلب
يك روز داشتم با يك مردي صحبت مي كردم بعد يك مدتي بحث رسيد به اينجا كه من پرسيدم:
پرسيدم: شغلتون چيه؟
گفت: بيكار!!
پرسيدم : قسط داريد؟
گفت: يك قسط شيرين 5000000 تومن.
پرسيدم: ماهي چقدر بايد قسط بدي؟
گفت: 200 هزار تومن.
يك سوال گنده تو ذهنم بوجود اومد كه چطوري زندگي ميكنه با اينكه زن هم داره و اين همه قسط و بيكار و...
خلاصه پرسيدم ازش اون در جواب گفت داستان من اينطوريه:
من يك مغازه لوازم آرايشي داشتم و بعد بعلت كم بود پول مجبور به فروش شدم اما كمي جنس رو دستم باد كرد كه داره فاسد هم ميشه. تازه !! هنوز دارم قسطشم ميدم. بعد با ماشينم كار ميكردم تا خرجيه خونه رو در بيارم ، بد نبود در ميومد اما تا اينكه يه روز كه گواهي نامه همرام نبود پليس جلوم رو گرفت و گفت: كارت ماشين و گواهي نامه لطفا؟!!
گفتم: اگه اجازه بدين بگم از خونه گواهي نامه رو بيارن خدمتتون الان يادم شده كه بيارم.
گفت: نه پسرم نيازي نيست بيا اينجا رو امضا كن.
منم نخونده امضا كردم و بعد گفت : خب ماشين ميره پاركينگ!!
من فكم افتاد با خودم گفتم نه به پسرم نه به پاركينگ رفتن نه به اين لحن؟!
گفتم: جناب سروان اين چه كاريه اين ماشين وسيله نون درآوردن منه با اين ماشين خرجيه خونه رو در ميارم.
پليسه قبول نكرد و پاش رو تو يك كفش كرد كه بايد بره پاركينگ. خلاصه رفت.
رفتم پاركينگ ماشين رو بگيرم گفتن براي عدم خلافي اقدام كن.
رفتم اتفاقا يه حاجاقا بود!!!
گفتم: سلام العليكم حاجاقا!! گفتن براي عدم خلافي بيام جا شما بايد چقدر بدم؟
گفت: 90 تومن به بالا حالا چقدر بنويسم؟
گفتم چه خبره حاجي؟
گفت : عدم نداشتن گواهي نامه.
گفتم: حاجي دارم اما نياورده بودم الانم اينم گواهي نامه.
گفت: اين قانونه.
گفتم چه قانوني من ندارم كه بدم چجوري ميخواين بدم؟
خلاصه به هر دري زدم نشد. رفتم راهنمايي رانندگي يك جوري برخورد كردن كه دو تا پا داشتم دوتا ديگه هم قرض كردم در رفتم، با خودم گفتم به درك بريم پول رو بديم تا كتك نخورديم.
رفتم گفتم: حاجي همون 90 تومن رو بنويس و بعد نامه پامه ها رو داد تا برم كاراش رو بكنم الانم كه اينجام بعدهم بايد برم دوباره دنبال بدبختيم.
گفت: حالا به من چي ميگن؟
من گفتم: يك ثروت مند و خنديدم!!
اونم آهي كشيد و گفت: آره واقعا !!!
و بعد خودشم خندش گرفت!!
گفتم: ايشالا خدا كمكتون ميكنه!!
مرد كمي مكث كرد و گفت: نميدونم ، ايشالا..
بعد رفت..
جدا چرا اين اتفاقا سر كسي مياد انقدر بد شانسي؟
اصلا به شانس اعتقاد دارين؟
ميتونست بدتر هم باشه؟
البته ميتونست بهترم باشه؟
نظر شما چيه؟
البته به مملكت هم بر ميگرده ولي من از موضوع سياسي خوشم نمياد و اصلا نميخوام ديد سياسي داشته باشم.
بگم كه از اين بدترش هم ديدم كه اين مرده اگه ميديد اميدوار ميشد.
:: موضوعات مرتبط:
دل نوشته هام ,
,
:: بازدید از این مطلب : 479